تبليغاتX
کاغذ باطله


کاغذ باطله

همینجوری نوشته های یه دختر خیلی خوشکل

سلام

خسته شدم از بس مجبورم هر روز کلی درس بخونم و هر روز کتبی بدم و هر چند جمعه یه بار هم آزمون کوفت و زهر مار ....خشته شدم از اینکه نمیتونم بیام آپ کنم..... خسته شدم از .... خلاصه که خیلی خستم

تازه....

فرار از زندان تمام شد.و چه بد .... بد از چند لحاظ.... تنها چیزی که با هاش حال میکردم تمام شد.....از این به بعد دیگه دلم نمی خواد هیچ فیلمی ببینم......حالا می فهمم چقدر به این فیلم وابسته شده بودم ....و بد تر از همه اینکه

با مرگ مایکل تمام شد.باورتون نمیشه اگه بگم هر بار آخرشو میبینم دست خودم نیست اما اشک از چشام سرازیر میشه

هر چی دوست دارین بگین...بگین دختر دیوانه ست.....خله ....هیچی حالیش نیست

اما دلم میخواد یه چیز رو بدونین که اگه شما ها هم جای من بودین حتما حتما همین حس بهتون دست میداد.( براتون آرزو میکنم که هیچوقت جای من نباشین)

شاید بعدا یه آپ در این مورد کردم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:50 توسط سحر| |

سلام

این مدت خیلی سرم شلوغ بود.خیلی کم میومدم اینتر نت و اصلا چیز جالبی هم برای آپ کردن نداشتم.

این روز ها اگه وقت بیارم اونو با فیلم دیدن پر میکنم .... فرار از زنـــــــــــــدان.واقعا باحال

پنجشنبه بعد از دو روز تعطیلی رفتم مدرسه.( یه روز به دلیل بیماری و یه روز هم که شهادت بود )بعد از پنج دقیقه زنگ بسیار دلنشین مراسم صبحگاه به صدا در وامد و رفتیم سر صف .برنامه مال بچه های سوم بود.یکی از دانش آموز ها یه مطلب خوند که خیلی برای من جالب بود.عنوانش  " لحظه های خوش زندگی" بود و چند مورد رو در این رابطه خوند مثلا این که :به یه مسافرت خوشکل بری...کسی که دوستش داری یهو بهت زنگ بزنه ...توی شلواری که چند ساله نمیپوشی پول پیدا کنی .... آهنگ مورد علاقه ات رو از رادیو پخش کنن....نیمه های شب یه نفر بهت زنگ بزنه و صحبتش چند ساعت طول بکشه...و خیلی چیز های دیگه.جالب بود.هر کدوم از این ها رو که میخوند هی من میگفتم : وای ...آره.و هر دفعه هم درجه ی صدام بالا تر میرفت که این آخریا همه برمی گشتن و نگام میکردن و دوستمم هی میگفت : خب ..بسه ...میدونم ...

اما میدونین اون دختری که داشت این مطلب رو میخوند آخرش گفت : همه ی این ها لحظه های خوش زندگی هستند.پس قدرشون رو بدونین.....

راستش وا رفتم و ایندفعه آروم گفتم ولی من هیچکدومشو ندارم

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:7 توسط سحر| |

سلام دوستان

دیروز اومدم که براتون از چند روز آخر تابستون و اول مهر بگم که اعصابم همینجوری بیخودکی داغون شد و ....

اما امروز هم نیومدم که از این چند روز بنویسم.چند روزیه که دارم فیلم فرار از زندان رو میبینم.از نظر من که شاهکار.نمیدونم که این فیلم رو دیدین یا نه اما بهتون بگم که با هر چی سریال تو عمرتون دیدین فرق میکنه و بهتر همین الان برین و از یکی از این سایت های فروشنده یه نسخه ش رو بخرین.من فکر میکنم اینکه آدم پول بده و یه چیز عالی ببینه خیلی بهتر از اینه که بشینه توی خونه  تا از تلوزیون یه چیز مزخرف به خوردش بدن.روی صحبتم با سریال جومونگ بود.من به هر کی که میگم حتی یه قسمتش رو هم ندیدم باورش نمیشه.میگفتم انقدر بد بخت نشدم که بشینم این چشم ریز ها رو نگاه کنم و حاضر بودم هر فیلم مزخرف ایرانی رو ببینم اما جومونگ و یانگوم و امثال این چرت و پرت ها رو نه

خب بذارین یه توضیح مختصر در مورد فیلم بسیار جذاب فرار از زندان بدم.

این سریال داستان دو برادر به نام مایکل اسکوفیلد و لینکن باروز هست که توی ۴ فصل اتفاق میافته.

راستش نمیخوام زیاد در موردش توضیح بدم اما حتما اینو بخرین و ببینین و مطمئن باشید که ازش لذت میبرین ( چقدر تبلیغ کردم...اگه کارگردان میدونست اینطوری براش تبلیغ میکنم حتما یه تقدیر ویژه ازم داشت نه ؟)

راستی این آقای مایکل اسکوفیلد ونت ورث میلر نقشش رو بازی میکنه بسیار بسیار آقای خوشتیپ و جذاب و جنتلمنیه و در همه ی موقعیت ها ایشون خوشتیپی خودش رو حفظ میکنه.حتی اگر روی پیشونیش بر اثر مشت یه آشغال یه زخم بزرگ ایجاد بشه ( نمیدونم چرا اینو گفتم .اما دلم خواست که بگم.چون همچین ازش خوشم اومده )

اینم یه عکس از این فیلم

اینم یه عکس از قسمت های مختلف فیلم که اون آقاهه که خیلی ناز همون ونتوورث میلر هست

پ ن : منم کل تابستون خودمو کشتم از بس هیچ فیلمی نبود که ببینم همین که مدرسه ها شروع شد منم فیلم دیدنم گل کرده.آخه تابستون وقتی تبلیغش رو توی اینترنت میدیدم فکر نمیکردم انقدر جذاب باشه اما حالا خیلی دوستش دارم...

دیگه همین

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:3 توسط سحر| |

اینو ببینید

مربوط به آپ پایینه.آپ قبل رو بخونید

انریکه

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 17:27 توسط سحر|

امروز میخوام در مورد چند تا مطلب صحبت کنم

۱-اینکه چند وقت پیش رفتم به یه وبلاگ که نوشته هاش یه جورایی دقیقا حرف های من بود .یه لحظه فکر کردم چرا جوون های این دوره زمونه باید اینجوری باشن.چرا همه ی ما ها این روز ها خسته ایم...

اسم نویسنده ی اون وبلاگ علیرضاست و اینم وبش :دستنوشته های یک پسر غر غرو

۲-راستی چند وقتی بود که دلم میخواست در مورد آهنگ کوچه از گروه زد بازی یه مطلب بنویسم و بگم که این آهنگ با تمام آهنگ های قبلشون فرق میکنه و من با گوش دادنش یه جورایی میرم تو فضا...نه اون فضا یی که شما فکر میکنیداااااا.فضا ی خودم

۳-این چند بیت از آهنگ تابستون کوتاهه از گروه زد بازی.راستش دیدم خیلی الان مناسب.واسه این که تابستون داره تموم می شه و

دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم

خوشحال از این که تو بهترین سه ماه سالیم

تنها مشکل اینه که تحت فشار خوابیم

همه چی عالیه اگه بذار پاییز

چرا میره جلو عقربه هی

متنفرم از ته دل من از اول مهر

......

۵-فکر نکنین من از این دختر هایی هستم که آهنگ رپ گوش میدن و مثلا خواننده مورد علاقه شون یه خلی مثل ساسی مانکن هااااااا.من فقط استثنائا از همین قسمت آهنگ تابستون کوتاهه و آهنگ کوچه و شهر تاریک زد بازی خوشم میاد.تازه اونم به خاطر حس انسان دوستانمه

حالا دو تا سوال ازتون میپرسم که امیدوارم جواب بدین

         ۱-نظرتون در مورد اول مهر چیه؟

         ۲- نظرتون در مورد انریکه ایگلسیاس چیه؟

 

پ ن : به قول دوستم متحول شدم و به خودم گفتم دیگه آهنگ ایرانی گوش نمیدم مگر آهنگ خیلی توپ باشه و از خواننده های خارجی انریکه رو انتخاب کردم.البته آهنگ A new day از سلندیون هم دوست دارم.

 Enrique Iglesias

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 17:24 توسط سحر| |

میخوام امروز همون چند روز پیش رو تعریف کنم.

اون روز وقتی رفته بودم که برم روی پشت بوم ( وقتی منتظر بودم که اون آقاهه بره خونشون)بابام رفت سر کار و من از همون بالا براش دست تکون دادم.(یه لحظه یه غمی تو چشم های بابام احساس کردم که فکر کنم به خاطر داشتن دختر خلی مثل من بود)بعد از اتمام سیر و ساحتم روی پشت بوم وقتی داشتم می اومدم پایین یهو چشمم خورد به در باز اتاق پدر و من که دختر خیلی خوب بابا هستم گقتم برم تو اتاقش ببینم شاید کاری باشه که انجام بدم.خلاصه سرتون رو درد نیارم رفتم توی اتاق و از قضا یک جعبهی قهوه ای رنگ چشم بنده رو گرفت رفتم سرش و دیدم که کلی کاغد و پاکت نامه و عکس سه در چهار قدیمی اون توئه.همینجوری یه نامه که روی یه کاغذ صورتی نوشته شده بود برداشتم (من اصولا از رنگ صورتی خیلی خوشم میاد )نامه از طرف بابام بود به عموم(خدا بیامرزتش...من هیچوقت ندیدمش)مثل این که اون نامه رو نزدیک عید نوروز براش فرستاده بود.راستش واسه یه لحظه دلم لرزید و دقیقا از لحن بابام حس کردم که چرا هر وقت میخواد از عموم حرف بزنه دلش میگیره.راستش میدونستم که خیلی هم دیگه رو دوست داشتن اما هیچوقت اینو درک نکرده بودم.تقریبا همه وسایل عمو دست باباست واسه همینم بود که اون نامه توی جعبه ی نامه های بابا بود.بعد کارت عروسی مامان و بابام رو دیدم

بعد هم چند تا نامه ی دیگه و همین که میخواستم عکس ها رو نگاه کنم مامی جونم صدام ززززززد:سححححححححححححححححححر

و منم مجبور شدم با یک حرکت آکروباتیک بپرم بیرون.والبته از اون روز تا حالا هنوز جور نشده که دوباره یه سری به اتاق ددی بزنم البته واسه این که اگه کاری داره انجام بدم دیگه

راستی توی این ایام ما رو هم دعا کنید.حتمااااااااااااااااااااا

معذرت از این که خیلی از این شکلک ها گذاشتم آخه تازه اینا رو پیدا کردم.خیلی ازشون خوشم اومد.مخصوصا اون نخود فرنگی ها

بازم میگم.حتمااااا واسم دعا کنید

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:7 توسط سحر| |

امروز میخوام دیروز رو تعریف کنم چون امروز از صبح که پاشدم ( ساعت ۱۲:۳۰) تا الان اتفاق خاصی نیفتاده پس ....

نزدیک های غروب آفتاب بود که توی اتاقم نشسته بودم و داشتم توی دفتر دستنوشته هام یه چیزهایی مینوشتم.یهو زد به سرم که برم روی پشت بوم خونمون

باور کنید لذتش به سادگی یه شال سر کردن و یه مانتو روی دوشت انداختن و از پله ها بالا رفتن بود.البته اولش مجبور شدم یه چند دقیقه ای پشت در صبر کنم چون از قضا مرد همسایه هم روی بوم خونشون بود و من صبر کردم تا اون بره.از اون مرد های خیکی....زیر پیرهنی آبی با زیر شلواری راه راه که تا نزدیکی گردنش بالا کشیده شده

به هر حال بعد از چند سال و چند دقیقه رفتم روی پشت بوم.اولش یه کم ترسیدم. گفتم حالا فرداست که همسایه ها میان و میگن این دختر دیوانتون واسه چی میاد رو پشت بوم ...ناموس مردم تو خونه هم نمیتونه آرامش داشته باشهاما به خودم اندازه چند دقیقه جرات دادم و رفتم.پشت بوم خونمون از آخرین باری که اومده بودم خیلی کوچولو شدهاما خوبیش اینه که هنوز کوه ها از دور معلوم اند .

با این که جرات کرده بودم برم روی پشت بوم اما هر لحظه میترسیدم یه نفر بیاد و منو در حال عکس گرفتن از کوه ها و غروب خوشید و ... ببینه وبگه داشتی از زن و دختر من عکس میگرفتی.باور کنید اینجور آدم هایی هستند حتی اگر من پشتم به خونه ی اونا بوده باشه

الان مجبورم یه قسمت از این نوشته رو سانسور کنم اما توی دفتر دستنوشته هام هست.آخه کلی باید در موردش توضیح بدم.اما در مورد خیلی قدیم هاست.وقتی بچه بودم.فقط دلم میخواد اینو بگم که یاد دلم واسه اون قدیما تنگولیده

اینم یه عکس که همون دیروز گرفتمش.قضیه رفتن سر نامه های بابام رو هم توی آپ بعدی

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:30 توسط سحر| |

سلام

امروز چند تا تصمیم گرفتم

اولیش این که یه وبلاگ بزنم و هر چی دلم میخواد توش بنویسم.هرچی میخوام توش بگم.از یه نفر تعریف کنم به یکی دیگه بد و بیراه بگم.....یکی رو دوست داشته باشم به یکی دیگه فحش بدم.....از آدم ها بگم و ....

دومیش این بود که امروز بعد از سال ها رفتم رو پشت بوم خونمون و .....

سومیش هم این بود که رفتم سر جعبه ی نامه های بابام و کلی چیز باحال دیدمو.....

توی آپ های بعدی موارد ۲ و ۳ رو کامل توضیح میدم

اما توی این آپ میخوام خودمو معرفی کنم

نام:سحر خانم گل گلاب

نام خانوادگی :زیاد مهم نیست (بعدا بهتون میگم چرا)

سن:۱۷

متولد:یه جای خیلی خیلی خوب

ساکن:یه جایی که از خودش و آدم هاش متنفرم

علاقه مندی:۱-عاششششششششششششق خودمم

                 ۲-روز تولدم رو دوست دارم ۱۴/۸

                 ۳- از پوریا پورسرخ خوشم میاد

                 ۴-از غذا خودن و خوابیدن هم بدم نمیاد

                 ۵- از خیلی از بقیه آدم ها...از اول مهر...از از خواب بیدار شدن متنفرم(توضیح میدم چرا)

بعدا هم بیشتر خودمو معرفی میکنم و هم بیشتر در مورد همه چیز توضیح میدم.خیلی حرف ها دارم که باید بگم

 راستی اینم آدرس اون وبم هست که .....نمیدونم

4886.blogfa.com

اونجا رو تعطیل نکردم اما ....

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:43 توسط سحر| |


Design By : Night Skin